هم عاشق عکاسشم هم اونی عکس این کار

من و پژمان بهمنی عزیزم

یه خاطره کوچیک:

ترم 1 که بودیم مسابقت فوتبسال برگزار شد توی خود دانشگاهمون. من اون موقع پژمان رو به اون خوبی نمیشناختم هنوز! یادمه که اون دوره من مربی تیم "فلان تیم!" بودم و خودم واقعا" بازی نکردم(با اینکه خیلی دوست داشتم بازی کنم)

مثل ایمکه سر دراز رو باید الان باز کنم

بیاید یه فلاش بک بزنیم!

راستش ماجرا برمیگرده به قبل از مسابقات اون ترم. یادمه میرفتم شبا سالن و ایشون رو میدیدم. اون موقع اونا واسه خودشون تیم و دم و دسگاهی! داشتن و من یه تنهای غربتی! به عنوان تماشاچی میرفتم و بازی نیگا میکردم.

یه روزی بالاخره شد و به وسیله همین عزیزی که چهرش در نمایشه فرصت بازی توی تیمشونو پدیا ! کردم

آقا  ایشونم از بازی من بدش نیومد(انصافا" بدم بازی نمیکردم دیگه از حق نگذریم)

نزدیک 1 هفته بعدش, مسابقات شروع میشد. منم تصمیم گرفتم 1 تیم تشکیل بدم ا بچه های خوابگاه.

یه بار پژمان رو دیدم و به همراه هم تیمیش از من خواست که به واسه اونا باشم و تشکیل تیم رو بیخیال بشم اما من خوشبختانه قبول نکردم اینجوریاس دیگه!

آقا خلاصه کنم

زدیم و تیم تشکیل دادیم اما چون بازیکن زیادی آوردم توی تیم, دیگه خودم بازی نکردم تا دل بچه هایی که قول بازی توی تیمم رو بهشن داده بودم نشکونم.

همه ی بازیکن های ما ترمکی بودن به جز محمد سرخیل که دروازه بان ما بود و اونموقع ترم 5 بود!

من به عنوان مربی و سرپرست تیم با تیمم پا به مسابقات فوتسال دانشگاع کذاشتیم. تجربه ی قشنگی بود.

به تیم های قوی ای خوردیم.یکی از تیم ها یادمه اسمش شهید چمران بود که واقعا" به سختی بردیمشون (و من یادمه کنار زمین دیگه هیچی از حنجرم نمونده بود دیگه واقعا")

آقا زدیم و رسیدیم به نیمه نهایی!!

ببخشید زیادی رفتم جلو انگار!

ما قبل از اینکه برسیم به نیمه نهایی , ایشون اینا رو! حذف کردیم و رسیدیم اینجا و خوردیم به فوریت 88 که معروف بود توی دانشگاه!

به خاطر همین اسم در کردنشون بود که بازیکن های ما باختن خودشونو(حتی قبل از بازی)!

یکی از بازیکناشون مهرداد مؤمنی بود یادمه.بقیشون فوریت بودن

چقد حرص هوردم به خدا سر گل های لایی که دروازه بانمون! میخورد

نمیگم چند چند باختیم ولی باختیم خلاصه

اما این پایان کار نبود! ما مقتدرانه بازی رده بندی رو بردیم و شایستگی خدمونو حتی برای دوم شدن اثبات کردیم(اما حیف که قرعمون توی نیمه نهایی سخت افتاده بود و کاریش نمیشه کرد وگرنه به جای رده بندی ما باید بازی فینال بودیم و اونجا در مقابل فوریتی ها قرار میگرفتیم.

خلاصه ما سوم شدیم و شگفتی آفریدیم به عنوان یه تیم ترم اولی!

 

بعد از اون در کنار سایر لقب هام!!!! لقب خوزه رو هم بهم دادن تا یک title دیگه به title  هام اضافه شه

 

خلاصه این آقا پژمان گل هم باعث شد که ما به این مسابقات و  ... و نوشتن این مقاله یا خاطره رو بیاریم

 

خسته که نشدید؟!

به نظرتون عکاس کیه؟

عکاس همونیه که وقتی چند شب پیش, بعد از 1 ماه دیدمش , و یک ساعت و نیم باهم توی راهروی خوابگاه صحبت می کردیم(ایستاده) اصلا" هیچ کدوممون نفهمیدیم زمان چطور گذشته!

انگار 5 دقیقه بود فقط!

(بعضی وقتا آدم با خودش میگه ای کاش کلاس ها هم همینجوری بگذره ها!)

 

خلاصه هر چی بگم کم گفتم.کاش از اینجور آدما توی زندگی همه زیاد باشه تا آدم گذر عمر رو نفهمه!

عکاس کسی نبود جز "وحیدرضا نجفی" عزیزم که به قول بهمن توان قربونش بشم

 

میبینید؟ هر کدوم از دوستای آدم واسه خودشون کتابن!

 

دیگه اگه غلط املایی چیزی دیدید به بزگی خودتون ببخشید.من دیگه برنگشتم نیگا کنم چی نوشتم و غلطام چیه.. شما نادیده بگیرید دیگه.

به قولی  byetun  فعلا"

SSSSSSSSSSSSleeping! z! z!z